ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387
یادی از گذشته
شهریست در کناره ی آن شط پرخروش
با نخلهای درهم و شب های پر ز نور
شهریست در کناره ی آن شط و قلب من
آنجا اسیر پنجه ی یک مرد پر غرور
شهریست در کناره ی آن شط که سالهاست
آغوش خود بروی من و او گشوده است
بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل
او بوسه ها زچشم و لب من ربوده است
آن ماه دیده است که من نرم کردم
با جادوی محبت خود قلب سنگ او
آن ماه دید که لرزید اشک شوق
در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او
ما رفته ایم در دل شبهای ماه تاب
با قایق به سینه امواج بی کران
بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب
بر بزم ما نگاه سپید ستارگان
بر دانم غنوده چو طفلی ومن ز مهر
بوسیده ام دو دیده ی در خواب رفته را
در کام موج دانم افتاده است و او
بیرون کشیده دامن در آب رفته را
اکنون منم که در این خلوت و سکوت
ای شهر پر خروش ترا یاد می کنم
دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار
من با خیال او دل خود شاد می کنم
اشعار از زنده یاد فروغ فرخزاد
با نخلهای درهم و شب های پر ز نور
شهریست در کناره ی آن شط و قلب من
آنجا اسیر پنجه ی یک مرد پر غرور
شهریست در کناره ی آن شط که سالهاست
آغوش خود بروی من و او گشوده است
بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل
او بوسه ها زچشم و لب من ربوده است
آن ماه دیده است که من نرم کردم
با جادوی محبت خود قلب سنگ او
آن ماه دید که لرزید اشک شوق
در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او
ما رفته ایم در دل شبهای ماه تاب
با قایق به سینه امواج بی کران
بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب
بر بزم ما نگاه سپید ستارگان
بر دانم غنوده چو طفلی ومن ز مهر
بوسیده ام دو دیده ی در خواب رفته را
در کام موج دانم افتاده است و او
بیرون کشیده دامن در آب رفته را
اکنون منم که در این خلوت و سکوت
ای شهر پر خروش ترا یاد می کنم
دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار
من با خیال او دل خود شاد می کنم
اشعار از زنده یاد فروغ فرخزاد
نوشته شده توسط دادگر
در 21:27 | لینک ثابت
•
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
اعتراف
تا نهان سازم از تو بار دگر
راز این خاطر پریشان را
می کشم بر نگاه ناز آلود
نرم و سنگین حجاب مژگان را
دل گرفتار خواهشی جانسوز
از خدا راه چاره می جویم
پارساورا در برابر تو
سخن از زهد و توبه می گویم
آه... هرگز گمان مبر که دلم
با زبانم رفیق و همراهست
هرچه گفتم دروغ بود دروغ
کی تورا گفتم آنچه دلخواهست
تو برایم ترانه می خوانی
سخنت جذبه ای نهان دارد
گوییا خوابم و ترانه تو
از جهان دگر نشان دارد
شاید این را شنیده ای که زنان
در دل (آری)و(نه)به لب دارند
ضعف خود را عیان نمی سازند
راز دار و خموش و مکارند
آه من هم زنم زنی که دلش
در هوای تو می زند پرو بال
دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال
اشعار از زنده یاد فروغ فرخزاد
راز این خاطر پریشان را
می کشم بر نگاه ناز آلود
نرم و سنگین حجاب مژگان را
دل گرفتار خواهشی جانسوز
از خدا راه چاره می جویم
پارساورا در برابر تو
سخن از زهد و توبه می گویم
آه... هرگز گمان مبر که دلم
با زبانم رفیق و همراهست
هرچه گفتم دروغ بود دروغ
کی تورا گفتم آنچه دلخواهست
تو برایم ترانه می خوانی
سخنت جذبه ای نهان دارد
گوییا خوابم و ترانه تو
از جهان دگر نشان دارد
شاید این را شنیده ای که زنان
در دل (آری)و(نه)به لب دارند
ضعف خود را عیان نمی سازند
راز دار و خموش و مکارند
آه من هم زنم زنی که دلش
در هوای تو می زند پرو بال
دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال
اشعار از زنده یاد فروغ فرخزاد
نوشته شده توسط دادگر
در 19:27 | لینک ثابت
•
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
حلقه
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین سخت گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره ی او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیرا ن شد و گفت
حلقه ی خوشبختی است حلقه ی زندگی است
همه گفتند مبارک باشد
دخترک گفت دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
دید که در نقش فروزنده او
چه روز ها که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
این حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بندگی و بردگی است
اشعار از زنده یاد فرغ فرخزاد نام و یادش گرامی باد
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین سخت گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره ی او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیرا ن شد و گفت
حلقه ی خوشبختی است حلقه ی زندگی است
همه گفتند مبارک باشد
دخترک گفت دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
دید که در نقش فروزنده او
چه روز ها که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
این حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بندگی و بردگی است
اشعار از زنده یاد فرغ فرخزاد نام و یادش گرامی باد
نوشته شده توسط دادگر
در 16:34 | لینک ثابت
•
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
وداع
میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا میروم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
میبرم تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زین همه خواهش بیجا ه و تباه
میبرم تازتو دورش سازم
زتو ای جلوه ی امید محال
میبرم زنده به گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد ومی رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
به خدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله ی آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
میروم خنده به لب خونین دل
میروم از دل من دست بردار
ای امید عبث بی حاصل
اشعار از زنده یاد فروغ فرخزاد یادش گرامی باد
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا میروم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
میبرم تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زین همه خواهش بیجا ه و تباه
میبرم تازتو دورش سازم
زتو ای جلوه ی امید محال
میبرم زنده به گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد ومی رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
به خدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله ی آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
میروم خنده به لب خونین دل
میروم از دل من دست بردار
ای امید عبث بی حاصل
اشعار از زنده یاد فروغ فرخزاد یادش گرامی باد
نوشته شده توسط دادگر
در 18:59 | لینک ثابت
•
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
پاییز
از چهره طبیعت افسونکار
بر بسته ام دوچشم پر از غم را
تا ننگهت نگاه تب آلودم
این جلوه های حصرت و ماتم را
پاییز ای مسافر خاک آلود
در دامنت چه چیز نهان داری
به جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه ی محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار
بر بسته ام دوچشم پر از غم را
تا ننگهت نگاه تب آلودم
این جلوه های حصرت و ماتم را
پاییز ای مسافر خاک آلود
در دامنت چه چیز نهان داری
به جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه ی محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار
نوشته شده توسط دادگر
در 20:37 | لینک ثابت
•
جمعه دهم اسفند 1386
آیینه شکسته
دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آیینه بر صورت خود خیره شده باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سرو سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را برسر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیندبه تن من
با خند بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجه ی او تا که در آن خانه گزیند
من خیره به آیینه واو گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل مارا
بشکست وفغان کرد که از شرح غم خویش
ای چه بگویم که شکستی دل مارا
اشعار از زنده یاد فروغ فرخزاد
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آیینه بر صورت خود خیره شده باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سرو سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را برسر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیندبه تن من
با خند بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجه ی او تا که در آن خانه گزیند
من خیره به آیینه واو گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل مارا
بشکست وفغان کرد که از شرح غم خویش
ای چه بگویم که شکستی دل مارا
اشعار از زنده یاد فروغ فرخزاد
نوشته شده توسط دادگر
در 21:10 | لینک ثابت
•
جمعه دهم اسفند 1386
رویا
با امیدی گرم وشادی بخش
با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهایی
بی گمان روزی زراهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوچهای شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله ی خورشید بر فراز تاج زیبایش
تارو پود جامه اش از زر
سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از درو گوهر
می کشاند هر زمان همراه خود سویی
باد ...... پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه ی موی سیاهش را
مردمان در گوش هم آهسته می گویند
آه....او با این غرورو شوکت و نیرو
در جهان یکتاست
بی گمان شهزاده ای والاست
دخترک سر می کشداز پشت روزنها
گونه هایش آتشین از شرم دیدار
سینه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق یک پندار
شاید او خواهان من باشد
لیک گویی دیده ی شهزاده زیبا
دیده ی مشتاق آنان رن نمی بیند
او از این گلزار عامر آگین
برگ سبزی هم نمی چیند
همچنان آرام و بی تشویش
می رود شادان به راه خویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
مقصد او ....خانه ی دلدار زیبایش
مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند
کیست پس این دختر خوشبخت
ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
اوست...آری....اوست
آه.ای شهزاده ای محبوب رویایی
نیمه شبها خواب میدیدم که می آیی
زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه می بندد
ای دوچشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه. بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی
ره بسی دور است
لیکن در پایان این ره....قصر پر نور است
می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش
می شوم مدهوش
باز هم آرام و بی تشویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله ی خورشید
بر فراز تاج زیبایش
می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت
مردمان با دیده ی حیران
زیر لب آهسته می گویند
دختر خوشبخت!!!!!!.........
اشعار از زنده یاد فروغ فرخزاد
با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهایی
بی گمان روزی زراهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوچهای شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله ی خورشید بر فراز تاج زیبایش
تارو پود جامه اش از زر
سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از درو گوهر
می کشاند هر زمان همراه خود سویی
باد ...... پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه ی موی سیاهش را
مردمان در گوش هم آهسته می گویند
آه....او با این غرورو شوکت و نیرو
در جهان یکتاست
بی گمان شهزاده ای والاست
دخترک سر می کشداز پشت روزنها
گونه هایش آتشین از شرم دیدار
سینه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق یک پندار
شاید او خواهان من باشد
لیک گویی دیده ی شهزاده زیبا
دیده ی مشتاق آنان رن نمی بیند
او از این گلزار عامر آگین
برگ سبزی هم نمی چیند
همچنان آرام و بی تشویش
می رود شادان به راه خویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
مقصد او ....خانه ی دلدار زیبایش
مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند
کیست پس این دختر خوشبخت
ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
اوست...آری....اوست
آه.ای شهزاده ای محبوب رویایی
نیمه شبها خواب میدیدم که می آیی
زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه می بندد
ای دوچشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه. بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی
ره بسی دور است
لیکن در پایان این ره....قصر پر نور است
می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش
می شوم مدهوش
باز هم آرام و بی تشویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله ی خورشید
بر فراز تاج زیبایش
می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت
مردمان با دیده ی حیران
زیر لب آهسته می گویند
دختر خوشبخت!!!!!!.........
اشعار از زنده یاد فروغ فرخزاد
نوشته شده توسط دادگر
در 20:49 | لینک ثابت
•
چهارشنبه هشتم اسفند 1386
ستایش
هر کجا که سخنی از دنیای شعر و شاعری به میان می آید نام فروغ فرخزاد این شاعر بزرگ معاصر همچون نگینی بر بستر انگشتری شاعران زنده نام می درخشد . فروغ با عشقی گه بر دنیای پر از احساس شعرت می ورزیم نام ترا یاد می کنیم چونکه همیشه دوستدار تو بوده ایم در خلوت تنهایه شبهایمان شعر تو همدم ما بوده و بس می گوییم تا که روحت آگاه باشد حال که در بستر آغوش خاک آرمیده ای بیش تر از پیش دوستت داریم شعر تو مظهر عشق پاکیست که از عمق وجود پر از احساست سر چشمه می گیرد همیشه تا به ابدییت به یاد تو خواهیم ماند کاش بودیم و می توانستیم با هدیه کردن شاخه گل سرخی از عشق پاکت تقدیر کنیم
روحت شاد و یادت گرامی باد
روحت شاد و یادت گرامی باد
نوشته شده توسط دادگر
در 19:24 | لینک ثابت
•
سه شنبه هفتم اسفند 1386
نا آشنا
باز هم قلبی به پایم افتاد
باز هم چشمی برویم خیره شد
باز هم در گیرو دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لبهای من
تشنه ای سیراب شد سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد در خواب شد
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال و آبرو
او شراب بوسه می خواد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم ان لذت جاوید را
من صفای سینه می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
او به من می گوید ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام
من به او می گویم ای نا آشنا
بگذر از من من ترا بیگانه ام
آه از این دل آه ار این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا کس به آوازش نخواند
اشعار از زنده یاد فروغ فرخزاد یادش گرامی باد
باز هم چشمی برویم خیره شد
باز هم در گیرو دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لبهای من
تشنه ای سیراب شد سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد در خواب شد
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال و آبرو
او شراب بوسه می خواد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم ان لذت جاوید را
من صفای سینه می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
او به من می گوید ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام
من به او می گویم ای نا آشنا
بگذر از من من ترا بیگانه ام
آه از این دل آه ار این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا کس به آوازش نخواند
اشعار از زنده یاد فروغ فرخزاد یادش گرامی باد
نوشته شده توسط دادگر
در 18:48 | لینک ثابت
•
دوشنبه ششم اسفند 1386
نگاهی گذرا
شاعره بزرگ معاصر فروغ فرخزاد در پانزدهم دیماه ۱۳۱۳ متولد شد در شعرش همیشه از دوران کودکی با حسرت یاد می کرد.بسیار احساساتی و عاطفی بود . با غزلی که در ۱۴ سالگی سرود وارد دنیای شعر و شاعری شد. که تناقض احساسات در شعرش کاملا نمودار بود طی یک سفر به اروپا با فرهنگ آن سرزمین اشنا شد و این آشنایی تاثیر شدیدی بر اشعار آن دوران گذاشت.
سرانجام در یک غروب سرد بهمن ماه سال ۱۳۴۶ جاودانه فروغ در گذشت.
سرانجام در یک غروب سرد بهمن ماه سال ۱۳۴۶ جاودانه فروغ در گذشت.
نوشته شده توسط دادگر
در 20:48 | لینک ثابت
•